هر بار که میروی رسیده ای

نویسنده : عطر خدا سه شنبه 3 شهریور 1394 10:35 ق.ظ  •   

پشتش سنگین بود و جاده‌های دنیا طولانی. می‌‌دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کند؛ و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی‌داشت و آن را چون اجباری بر دوش می‌کشید.

پرنده‌ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:

«این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی‌کردی.

من هیچ‌گاه نمی‌رسم، هیچ‌گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی.»

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره‌ای کوچک بود.

و گفت: «نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ‌کس نمی‌رسد.

چون رسیدن در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هربار که می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آن چه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره‌ای از هستی را بر دوش می‌کشی؛ پاره‌ای از مرا.»

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه‌ها چندان دور.

سنگ پشت به راه افتاد و گفت: « رفتن، حتی اگر اندکی؛» و پاره‌ای از «او» را با عشق بر دوش کشید.

* * *

از نوشته های "عرفان نظرآهاری"

سنگ پشت - عرفان نظرآهاری - عطر خدا www.atrekhoda.com



برچسب ها: داستان های زیبا و آموزنده ، داستان زیبا درباره امید ، جملات زیبا درباره امید و امیدواری ، داستان لاک پشت و خدا ، سعی و تلاش و ایستادگی ، داستان ایستادگی و پیروزی ، جملات زیبا و امیدبخش ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 شهریور 1394 11:20 ق.ظ

جمعه 6 شهریور 1394 07:48 ب.ظ
عالی بود .ممنون از مطالب زیباتون
عطر خدا
جمعه 6 شهریور 1394 05:35 ب.ظ
جای نظرات شیما جون خالیه.
عطر خدا
اوهوم
سه شنبه 3 شهریور 1394 08:56 ب.ظ
مثه یه اسب که تو آسیاب کار میکنه
عطر خدا
چی ؟
سه شنبه 3 شهریور 1394 01:08 ب.ظ
سلام.
این سایت همیشه تواوج ناراحتی میادودلموشادمیکنه.شکرت خدا
عطر خدا
عطرخدا ، دوستت دارم که همیشه حال همه مارو خوب میکنی
و خدای بزرگ، ممنونم که حواست همیشه به ما عطرخدایی ها بوده و هست
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات