دانه ای که سپیدار بود

نویسنده : عطر خدا جمعه 6 شهریور 1394 09:14 ق.ظ  •   

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه!
گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: «من هستم، من اینـجا هستم. تماشایم کنید...»

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود...

 یک روز رو به خدا کرد و گفت: «نه! این رسمش نیست. من به چشم هیچ کس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، فقط کمی بزرگتر مرا می آفریدی.»
خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچـوقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید! اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند...

سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد...

سپیدار - عطر خدا www.Atrekhoda.com


برچسب ها: داستان های آموزنده ، داستان درخت سپیدار ، داستان درباره رشد و تلاش ، راه و روش بزرگ شدن ، حرف و صحبت با خدا پروردگار ، خسته شدن از زندگی ، رشد و پرورش ذهن افکار ،
آخرین ویرایش: جمعه 13 شهریور 1394 01:51 ب.ظ

جمعه 6 شهریور 1394 07:45 ب.ظ
عالی بود .با تشکر
عطر خدا
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات